سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

عاشق نشدی زاهد،

دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها،

شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه،

افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه میدانی؟

من مست می عشقم،

بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه میدانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده،

بتخانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد،

بیگانه چه میدانی؟

دستار گروگان ده،

در پای بتی جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را،

لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی؟

 

مولانا

 

 




تاریخ : شنبه 95/11/23 | 10:14 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

عمر زاهد همه طى شد

" به تمناى بهشت "

او ندانست که در

" ترک تمناست"

بهشت

این چه حرفیست که در  "عالم بالاست بهشت"

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت....

دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت



صائب تبریزی

 

 




تاریخ : شنبه 95/11/23 | 10:12 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

با آنکه مرا از دل خود راند بگویید/

 

ملکی که در آن ظلم شود،دیر نپاید.




تاریخ : پنج شنبه 95/11/21 | 6:59 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

??تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند...

 

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند؛ یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود...!

 

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

 

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود؛ حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.

 

سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود؛ تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...!!

 

?? «شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است !»




تاریخ : جمعه 95/11/15 | 11:26 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

زندگی بی عشق

کسل کننده است ...

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم زود می میرم




تاریخ : جمعه 95/11/15 | 11:2 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

دلم خوش است می آیی تو هم به دیدارم

مگر سفارش اسلام ، رفت و آمد نیست؟




تاریخ : پنج شنبه 95/11/14 | 10:58 عصر | نویسنده : ایلیا | نظر

حس طوفانی یک مـــــوج جـوان دارد عشــق

مثل هر حــادثه در خود هیــــجان دارد عشــق

 

نه به چشمان قشــــنگ است و نه چیـــزی دیگر

خارج از خط لـــب و چشـــــم نشان دارد عشــق

 

"دوســـتت دارم" عاشــــق به زبان بازی نیست

شکل پیچیـــــده ای از فن بیان دارد عشــق

 

صــــبر کن جـــــاذبه تا کار خودش را بکند

مثل افتـــادن یک ســیب، زمـــان دارد عشــق

 

 

 


 




تاریخ : سه شنبه 95/11/12 | 12:1 صبح | نویسنده : ایلیا | نظر

من امیدی را در خود،


بارور ساخته ام


تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام،


مثل تابیدن مهری در دل،


مثل جوشیدن شعری از جان،


مثل بالیدن عطری در گل،


جریان خواهم یافت،


راه خواهم افتاد،


باز از ریشه به برگ،


باز از "بود" به "هست"...


فریدون مشیری

 






تاریخ : دوشنبه 95/11/11 | 12:53 صبح | نویسنده : ایلیا | نظر

دردها دارم عیان کو مرهمی    رازها دارم نهان کو محرمی

مرهم این سینه‌ی مجروح کو       محرم راز دل این روح کو

آتش اندر سینه پنهان تا به کی   گریه ام در زیر مژگان تا به کی

همدمی گر می‌شنیدی راز من       می‌شکفتم همچو گل اندر چمن 

مطربا آبی بر این آتش نشان        جوشش دیگ درون را وا نشان

مستی و دیوانگی آهنگ ماست      نام و ننگ ما دل بی ننگ ماست

ملاصدرا

 




تاریخ : دوشنبه 95/11/11 | 12:44 صبح | نویسنده : ایلیا | نظر

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم...

 

می‌گویمت از دور دعا ، گر برسانند...!


 

 




تاریخ : جمعه 95/11/8 | 12:36 صبح | نویسنده : ایلیا | نظر
مطالب قدیمی‌تر >>